شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن...*

 

 بهار آمده.

 

 بهار آمده و من همان آدم قبلم...!

 

 نه خوبم نه بد. بیشتر یک حال از خود راضی طوری دارم...!

 

 با این همه نمی خواهم چیزی همین حال نه خوب نه بد را خراب کند...

 

کاش حس و حالش بود می رفتم بازار گل و گیاه.

 

 برای خودم یک گلدان می خریدم از همانی که برای فرزانه خریدم.

 

برای مادر هم یک شمعدانی سفید...

 

به خانمه گفتم گلی میخواهم که دوام داشته باشد. چار فصل سال زنده باشد.

 

 جان سخت تر از صاحبش باشد... زود از پا در نیاید...

 

 البته که این ها را نگفتم. فقط جمله ی اول را گفتم.

 

 فرزانه را زیاد نمی شناسم. گفتم شاید مثل خودم فراموشکار باشد...

 

 من همیشه آب دادن گل ها را از یاد می برم...

 

 روزهای گرم آمدند...

 

 از روز اول فروردین روز شماری می کنم برای رسیدن پاییز...

 

 این ، تمام حرف هام بود!

 

 

 

 

 

 

 *  حافظ .

 

پی شنید: دق که ندانی که چیست گرفتن. دق که ندانی تو ای خانم زیبا.

 

حال ، تمامم سهم تو بادا. گر چه ندارم خانه در این جا. خانه در آن جا...

 

سر که ندارم که تشت بیاری. که سر دهمت سر... با تو ام ایرانه خانم زیبا...

 

شعر : دکتر براهنی.

 

با صدای معرکه ی نامجو...

 

 

/ 4 نظر / 10 بازدید
الیما

بالاخره بهار آمد و تو هم دستی بر روی این تارتما کشیدی!! بهار آمده... بهارت فرخنده باد.... امید که امسال متفاوت‌تر و سال خوبی برایت باشه. با مهر

پیام

فقیر تو بودی که به خاطر پولی پا روی همه تعهدهای دنیا گذاشتی و رفتی ... دوست من هیچ بهاری دل شکسته آدم را سبز نمی کند.

عادل

سلام دوست عزیز واقعا وبلاگ خیلی خیلی زیبایی داری خیلی خوش گذش[گل][گل][گل][گل][گل][گل][قلب] دوست دارم با هم تبادل لینک کنیم اگه موافق باشی با نام **زندگی زیباست** لینکم کن بعد بگو لینکت کنم دوست عزیز من همیشه آپم[گل][لبخند][قلب][قلب][قلب][قلب]

دبستانی

گرچه خودم هم پاییز و زمستان را بیشتر از بقیه فصل ها دوست دارم ولی هر فصل حال و هوایی دارد و بهار هم حال و هوای مخصوص خود را...