بی نام با شرح بسیار...

 

 راست می گوید میم.این زنده بودن باید موقت باشد.باید زنده گی دیگری باشد.

 

 که هیچ وقت تمام نشود. زنده گی دیگری در شهری کوچک با مدرسه ای

 

 کوچک.کودکانش هم شاد. ما معلم هاش باشیم.

 

 افی معلم نقاشی. مرجان معلم ریاضی. الی معلم تاریخ. تیروانا معلم روان شناسی 

 

 کودک. آلفردو معلم ادبیات. آلفونسو معلم موسیقی. دیه گو ناظم ! و من معلم رویا

 

بافی .( پرورش تخیل !!!).

 

 باید خانه ای داشته باشم کوچک. آفتابگیر نباشد. اما پر از شمعدانی. حیاطی کوچک و

 

آشپزخانه ای کوچک ....

 

 پنجره ی آشپزخانه اش رو به پارک کوچکی باز شود مملو از کودکان شاد که بعد از 

 

 ظهر ها در حال نوشیدن چای هل ، دارچین نگاهشان کنم.

 

 راست می گوید میم.باید زنده گی دیگری باشد.

 

 زنده گی که در آن هیچ کس در انتظار آمدن کسی ، لحظه ها را تک تک نشمارد.

 

 زنده گی که در آن همه با یک زبان حرف بزنند. (که دیگر هیچ کس ادعا نکند کسی 

 

 حرفش را نمی فهمد.)

 

 زنده گی که در آن هر کس به دست هاش نگاه می کند افسوس نخورد از ناتوانی

 

 شان. 

 

 باید زنده گی دیگری باشد.... شک نکن ناتمام. شک نکن.

 

 باید اما از میم بپرسم این زنده بودن موقت که این همه بیهوده طولانی شده را چگونه

 

 تاب بیاورم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 هی میم ، با تو ام..........

 

 

 

 

 و خداوند هیچ کس را آفرید : یه روز خوب میاد......  

یه روز خوب میاد که ما همو نکشیم

بهم نگاه بد نکنیم

باهم دوست باشیم و دست بندازیم

رو شونه های هم

مثه بچگی ها تو دبستان

 

هیچکدوم مونم نیستیم بیکار

درحال ساخت و ساز ایران

واسه اینکه خسته نشیم

اینبار

تو خشت بذار من سیمان....

 

 

 

/ 12 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرزو بانو

می شه منم معلم جغرافی بشم می خوام بگم ایران کجای دنیاست. ناتمام جان خیلی خوشحال شدم دوباره اومدی.[لبخند]

میم

من اگر می‌دانستم چطور می‌شود تاب آورد این سال‌های حرام را، که روزگارم این نبود. که این جور به نفس نفس نمی‌افتادم. آخ... کاشکی تمام بشود...

سلام -من هم نظر بهار رو دارم - احساس خاصی داشت -هی سعی می کنم کم گویم و گزیده گویم چون .... اما نمیشه -امرسون میگه : انسانهای متعالی به اندازه ای که بزرگ فکر می کنند بهتر زندگی میکنند - تا اینجا همه به اتفاق نظر رسیدیم که باید از موقت رها بشیم - مرحله 2: چگونه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

نوا

یادم رفت اسمم رو بنویسم

الی

در این روزها تاب آوردن این زندگی به قول خودت س گ ی خیلی سخت است و سخت تر از آن زنده بودن در کنار آدمهای ....... برای خودت خوب آمدی معلم پرورش تخیل.... الی هم بیچاره خیلی دوست دارد که معلم تاریخ شود و البت ازش نخواهند که تاریخ را تحریف کند و واقعیت ها را بگو.

مهشید

آرزوهایت زیبا و دست یافتیدنی باد! ضمناً اگر معلم شلوغ کردن هم بخوای، من هستما!

سعیده

عشق را اندیشه نبود زانک اندیشه عصاست سلام ماهور اینو مولانا برات فرستاد بالاخره وبلاگت باز شد من آلفونسو فرانچشکو و بقیه اسمای خارجیش خوشم اومد نمی دونم چرا؟ و ازاون ژنجره و شمعدانی ها..صدای بچه ها ریخته توی اتاقم و فکر کردم منم بیا مدرستون اما نه هر روز چون من اساسا از هر روز همیشه برای ابد متنفرم خلاصه منم گاهی مثلا روزای ابری که حالم خوبه بیام مدرسه برا بچه ها کتاب بخونم اولش آلیس در سرزمین عجایب بعد تیستو سبز انگشتی بعد مولانا گاهی احمدرضا احمدی حتی .. بگذریم راستی شاید زود به زود بیام مدرسه البته اگه قول بدی ابر های اسمونش زیاد باشتن و لبریز بغض قربانت سعیده

آلفردو

درود بر نا تمام.ای بابا کمرمان از خجالت دو تا شد.ما؟معلم ادبیات؟در ضمن اگه احیانا آمزش پرورش گیر داد باید معلم پرورشی داشته باشی من خودم هستم.من اگه معلم ادبیات باشم این کتاب های مزخرف ادبیات رو می اندازم دور و خودت میدونی فقط سعدی و شازده کوچولو درس میدادم.چه ضدونقیض.....

جواد ابوالفضلی

این متن خیلی دل انگیز بود ... حس خوبی به من داد جمله پر معنا و زیبایی است " باید زنده گی دیگری باشد "[گل]