بگو بگو که چه کارت کنم بگو...

 

 شهر های کویری را دوست دارم.

 

 به گمانم ، گِلم را از خاک یکی از همین شهرها سرشته باشند!

 

 شهر کودکی هام کویری ست. موطن مادرم...

 

 با تمام ویژگی های یک شهر کویری : بادگیرهای با شکوه ، آب انبارهای معصوم ،

 

 خانه های صمیمی.

 

تمام عمر ، رفتن را دوست داشته ام. نماندن را. دورشدن را.

 

 توی هر شهری می گردم مکان هایی شبیه مکان های نوستالژی خودم را پیدا کنم...

 

 برای خودم توی پیاده رو ها قدم می زنم. گاهی سر یک کوچه ، خانه یا بن بست

 

 مکث می کنم...

 

 از این است که توی بیشتر شهرها می توانم زنده گی کنم! خارج از این مرزها اما بعید

 

 می دانم بشود حتی چند تایی مکان ، پیدا کرد شبیه مکان های محبوبم...

 

 یک وقتی همین جا نوشته بودم : تمام هدفم ترک این پست آباد است.

 

 این روزها اما خشنودم از ماندن.

 

 گر چه این جا هنوز هم فرسایش و زوال هست. پا به پای تمام لحظه هات...

 

 من اما آدم بهتری نبودم خارج از این سرزمین. درست مثل جمله ای که به گمانم جایی

 

 خواندم :  " آدم تنها ، تنهایی اش را با خود همه جا می برد... "

 

 این خود ، همه جا با من است...

 

 این جا ، توی این سرزمین اما حالش کمتر دگر است !!!

 

 هوم...

 

  " این جا ایران است و من تو را دوست دارم... " *

 

 

 

 

 

 بعد نوشت : هانریِت را به مستر می سپارم...

 

 ماری را به درویش خان.

 

 آلفونسو را به راسل.

 

 الیما را به مادرش.

 

 مادرم و ارنستو را به خدای آغوش های لبریز.

 

 مواظب اصفاهانِ این روزها باشید...

 

 پی نوشت خیالی این روزها : دوست دارم توی یزد ریشه بدوانم...

 

 ریشه ام اما قابل حمل باشد به اصفاهان!

 

 شهری که مفتخر است به دیدن عاشقانه هام. دیدن. و در خود گرفتن...

 

 

 

 

 

 

 

" اتوبوسی آمده از تهران ، یکی از صندلی هایش خالی ست ، قطاری می رود

 

 از تبریز ، یکی از کوپه هایش خالی ست ، سینماهای شیراز پر از

 

 تماشاچی ست که حتمن ردیفی از آن خالی ست. انگار یک نفر هست که

 

 اصلن نیست. انگار عده ای هستند که نمی آیند. شاید کسی در چشم من

 

 است که رفته از چشمم... نمی دانم. " **

 

 

 پی شنید : بگو بگو که چه کارت کنم بگو که چه کارت کنم ز گریه جویم و دل را ، ببین

 

 ببین که فغانت کنم ببین. که فغانت کنم ز خنده چینم و لب را...

 

 با صدای نامجو.

 

 * یغما گلرویی.

 

 ** بیژن نجدی.

 

/ 16 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سیمون دوبوار

عجب شعری گفته این نجدی. تو هم که کلا از همه چیز استفاده ی درست درمون می کنی! همخوانی خوبی دارند متن ها و شعرها.همیشه نویسا باشی.

سعیده

نوشتم برات ماهور کویر زده

مجید

من زاده کویر نیستم اما مهربانی کویر را عاشقم بسان شما

ژولیت

کجایی؟ ماهور.اُی... (یادش بخیر لیلای مهرجویی. تو عاشق اُی گفتن علی به لیلا بودی...)

دبستانی

حتی اگر کشورت بدترین جای دنیا هم باشد باز هم زادگاه است و دوری ازش مشکل...

بانوی کتابدار

سلام ماهور جان این پست ،خیلی به دلم نشست به امید روزهای با هم بودن در شهر محبوب کویری امان ...

صادق هدایت

آقا من عاشق کویرم به شرطی که زیر سایبون بشینم و چای بزنم و قلیان چاق کنم و شبا با دو تا لاحاف بشینم آسمون رو تماشا کنم... من یکی که حال آوردن آب از آب انبار و کشاورزی ندارم ( آخه در پی یک حسن اتفاق ما نیز کویری هستیم...)

سعیده

کجایییییییییییی....نا تمام

گلاره

پست های این جا نو نمی شوند؟ نیستی این روزها .. و دلتنگت شدم : )

sab

با سرچ در گوگل به اینجا رسید شیفته ی قلمتون شدم کاش بنویسی کاش