من دنبال مقصر می گردم.

 

 کسی که دقیقن بگوید : معذرت می خواهم.

 

 معذرت می خواهم برای این همه نداشتن.

 

 معذرت می خواهم ار تک تک لحظه هایی که رنج بردی در تمام این بیست و هفت

 

 سال...

 

 معذرت می خواهم برای حال ناخوب این روزها و این سال های اخیر....

 

 معذرت می خواهم برای این همه احساس ناخوب که نتیجه ی بی تدبیری آدم های

 

 تقدیر توست.

 

 معذرت می خواهم برای این سرنوشت مفتضح که شایسته ی آدم های متوسط این

 

 کره بود و برای تو رقم خورد...

 

 معذرت می خواهم برای تمام رنجی که از شور بختی آدم های محبوبت بردی و

 

 دستانت بسته ماند...

 

 معذرت بخواه.

 

 تسکینم می دهد.

 

 تسکین...............

 

 

 

 

 

 

پی نوشت : اگر از حال این روزهایم خواسته باشی ، خانه می تکانم... با موسیقی

 

متن یه حلقه ی طلایی! . این روزها بالای نردبان هم خیال می بافم.....! لذت حیرت

 

انگیزی ست ! اصلن آن بالا باید خیال بافت... روی نردبان . روی پشت بام! . بالای کوه

 

 صفه ...( که خود رویاست........)

 

 

من از این خسته ام که می بینم، تیرگی هست و شب چراغی نیست ، پشت دیوارهای

 

تو در تو ، هیچ سبزینه ای ز باغی نیست...... 

 

حضرت فرامرز اصلانی.

 

 

فقط خدا می داند این روزها چقدر بغض دارم ، چقدر می بارم..........

 

 

 

سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ توسط ناتمام نظرات ()
تگ ها: