در روستای مادری ام ، مردی است که می گویند دیوانه شده. یا بهتر : ناراحتی روانی

 

   گرفته . دانش آموخته ی مکانیک یا عمران به گمانم. فوق لیسانس.

 

  گاه بر انگیخته می شوم بروم سر وقتش . دیوانگی هاش را ببینم. همراهی ش کنم

 

  حتی!!!

 

  اصلن بروم ببینم این بخت بر گشته دیوانه است حقیقتن؟؟؟؟؟؟؟؟

 

  بعد بپرسم برای تو ، چه چیز این دنیای مزخرف هضم نشد که دیوانه شدی؟؟؟؟؟؟؟؟

 

  هی دیوانه ، با تو ام............

 

 

 

 

 

 

 

پی نوشت : خب به سلامتی ما هیچ جا قبول نشدیم!!!

 

ناراحت نیستیم. راه ما بسته نیست.تنها قسمتی از راه بسته شده که خب راهمان را

 

کج می کنیم و از یک کوچه ی دیگر به مقصد می رسیم.

 

پی نوشت شدیدن مرتبط : هی آدْریان ، طالبان ، با آن سرهای پر از گچ ، حاضر به  

 

 مذاکره شدند و تو هنوز همانی که بوده ای....وقت تنگ است... وقت فهمیدن رسیده

 

 است ها ........

 

و خداوند نوربخش را آفرید : دلگیر دلگیرم/ از غصه می میرم / مرا مگذار و مگذر....

 

 

 

سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/۸ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط ناتمام نظرات ()
تگ ها: