به نام گل سرخ

بخوان به نام گل سرخ، در صحاری شب،
که باغ‌ها همه بیدار و بارور گردند.
بخوان، دوباره بخوان، تا کبوتران سپید
به آشیانه خونین دوباره برگردند.

بخوان به نام گل سرخ، در رواق سکوت،
که موج و اوج طنینش ز دشت‌ها گذرد؛
پیام روشن باران،
ز بام نیلی شب،
که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد.
ز خشکسال چه ترسی که سد بسی بستند؛
نه در برابر آب،
که در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور ...
در این زمانه ی عسرت، به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
که از معاشقه ی سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند ژرف‌تر از خواب
زلال‌تر از آب.

تو خامشی، که بخواند؟
تو می‌روی، که بماند؟
که بر نهالک بی‌برگ ما ترانه بخواند؟

از این گریوه به دور،
در آن کرانه، ببین:
بهار آمده،
از سیم خاردار گذشته.
حریق شعله ی گوگردی بنفشه چه زیباست!

هزار آینه جاری است.
هزار آینه
اینک
به همسرایی قلب تو می‌تپد با شوق.
زمین تهی است ز رندان؛
همین تویی تنها
که عاشقانه‌ترین نغمه را دوباره بخوانی.
بخوان به نام گل و سرخ و عاشقانه بخوان:
"حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی"

 

محمدرضا شفیعی کدکنی.

 

 

قرار نبود بنویسم.تنها دلیلش پست سر هرمس بود:


 "رسم خوبی شد که خیلی‌های‌تان برداشته‌اید نوشته‌اید از سال پیش، همین روزها. به

 

 نظرم از معدود کارهایی است که از دست‌مان برمی‌آید. که به نجوا هم که شده، لااقل،

 

بنویسیم که یادمان نرفته، که هیچ وقت باور نکردیم.

 




مهم این است که باور نکنیم. دست برنداریم از باورنکردن."

سرهرمس، پارسال، امروز

 

 

نوشتم تا یادم بماند و یادت بماند که نا نوشتن نشان فراموشی نیست....

 

پی نوشت همیشه : از آنجا که به جای خون ، موسیقی دررگ های ما جاریست، باید

 

بگوییم: شعر بی نظیر جناب کدکنی با صدای مرضیه بسی شنیدنی ست......

 

اون یکی پی نوشت : چند وقت بود ننوشته بودیم. حس خوبی داریم.........

 

 

 

 

 

 

دوشنبه ۱۳۸٩/۳/۳۱ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط ناتمام نظرات ()
تگ ها: