پاییز از آن ماست...

 

روز اول پاییز به تمامی ، روز ما...

 

باران هایش ، غربت غروب هایش ، برگ ریزان بی نظیرش ، کوتاهی لحظات هم کناری

و شب های کشدارش حتی...

شب های کشدارش به امید حضور حسن یوسف ها به صبح می رسند.حسن یوسف

ها از بالکن به اتاق من آمده اند.

چشمانم را می بندم و آرزو می کنم اتاق صبور تو سرشار از حسن یوسف باشد و

شمعدانی و نرگس....

اگر نه ، چگونه زمستان های سخت و ملال آور این غریب آباد را تاب آوریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

پ.ن:آهو می گفت : " نوشتن برای مخاطب خاص ، عوارض داره ".راست می گفت....

پ.ن مرتبط با مخاطب خاص این یادداشت:سر آن ندارد امشب که بر آید آفتابی

چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی.........

پ.ن: این روزها تنها به یک چیز مومنم:بی ایمانی ام به همه کس و همه چیز.......

پ.ن همیشگی:و خداوند کماکان شجریان را آفرید!!!!!!

پ.ن:شاید هنوز بتوان به مبارک بودن این پاییز امیدوار بود.......نمی دانم.

 

 

 

 

 

دوشنبه ۱۳۸۸/٧/٦ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ توسط ناتمام نظرات ()
تگ ها: