این آخرین پستی ست که برای روزهای تلخ خرداد ، تیر و مرداد هشتاد و هشت می نویسم.....

 

 

این روزها همه چیز ممنوع است.همه چیز.از همه مهم تر و ثقیل تر اندیشیدن....این را همگی به لطف شرقی بودنمان درک کرده ایم.انگار که اندیشیدن به خاطرات هم ممنوع است.....به قول ویولت:خاطرات کوچه باغ های در بند و تعلیم ساز و عشق های.....

برای من اما چهار باغ بی باغ...زنده رود و پارک های کودکی .....زنده رودی که که این روزها نه خود زنده است و نه نصف جهان را می تواند زنده داشت....

این روزها این خیابان ها ،این کوچه ها، بوی خیانت می دهند....بوی تجاوز،بوی نگاه های وقیح.....دیگر اما خاطرات هم از یاد می روند......دیگر به یاد نمی آوری سینما ساحل بود آنجا که خواستگاری ثریا قاسمی را دیدی یا قدس......دیگر به یاد نمی آوری کتاب های محبوبت را از کدام کتابسرای آمادگاه می خریدی.....دیگر به یاد نمی آوری برنامه ی نقش خانه یا فرهنگسرای فرشچیان را....به یاد نمی آوری خاطرات روزهای آموختن را.......به یاد نمی آوری میدان نقش جهان و بازارهایش را......سر در قیصریه و هزاران هزار مکان دیگر را.......گاه می اندیشم آموخته های" پیامبر خسته "را هم از یاد خواهم برد.......دیگر اما صدای شجریان هم اشتیاق نمی آفریند.......

این روزها خاطرات هم تهدید می شوند.....و این بغض هر چه می بارد بزرگ تر می شود.

 

 

دیگر توان گذشتنم نیست...گذشتن از خیابانی که وجب به وجب نیروی محترم انتظامی کشیک می دهد.دیگر توان نگاه به تابلوی خیابان "حسین آباد " را ندارم.توان دیدن ستاد،تیک سبز دیوار گاز رسانی....توان شنیدن " سر اومد زمستون "....تاب یاد آوری خاطرات ستاد.....تاب دیدن عکس های دیدار با "خاتمی".............

 

 

تمام شد.به چه باید اندیشید این روزها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟واقعن چه چیز مهمی وجود دارد؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نداها رفته اند.ما مانده ایم.با هزاران هزار افسوس و دریغ و حیف......

 

این روزها قوی ترین تمنایم این است:به ثمر رسیدن آرمانمان.آغوش امن و طولانی و تمام پدر........

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن شدیدن مرتبط: و خداوند شجریان را آفرید: " مشت می کوبم بر در...پنجه می سایم بر پنجره ها...من دچار خفقانم.خفقان....بگذارید هواری بزنم........"

 

پ.ن تا حدی مرتبط: با این همه ، دستبند سبزمان اما هنوز امیدم می بخشد......

شنبه ۱۳۸۸/٥/۱٧ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ توسط ناتمام نظرات ()
تگ ها: