نمی دانم چیست. دیگر نمی دانم چیست.

 

 عشق؟ عادت ؟ مهارت غرق شدن در یاد ؟؟!

 

 نمی دانم چیست. بی که بخواهم نگاهم رنگ نگاهت را می گیرد. نمی دانم چیست

 

 بی  که بدانم مثل تو حرف می زنم...

 

 این روزها که می نویسم ، رفته ای توی همین حرف " تِ " ی نگاهت ،

 

 جا خوش کرده ای... چنان که با حیرت به دستانم نگاه می کنم. نکند دستان تو  جای

 

 دستانم را گرفته اند ؟؟؟...

 

 دیگر نمی دانم چیست...............

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  " چه مژده دارم از تو ، که می توان تو را پوشید ، که می توان تو را نوشید ،

 

  جای تو کنار آن پنجره بود ، که در باد گم شد... "

 

  احمدرضا احمدی.

 

 * حضرت مولانا.

 

 پی شنید : صنما جفا رها کن کرم این روا ندارد. بنگر به سوی دردی که ز کس دوا ندارد.

 

 ز فلک فتاد طشتم به محیط غرقه گشتم. به درون بحر جز تو دلم آشنا ندارد. به از این

 

 چه شادمانی که تو جانی و جهانی. چه غمست عاشقان را که جهان بقا ندارد...

 

 با صدای همایون خان شجریان. آلبوم آب نان آواز.

 

یکشنبه ۱۳٩٢/٢/٢٢ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط ناتمام نظرات ()
تگ ها: