ژولییت عزیزم سلام ;

 

 حالت چطور است ؟

 اگر از حال ما خواسته باشی ، کماکان زنده ایم و ملالی نیست جز دوری شما...

 هنوز اشیاء و مکان هایی هست برای خوب شدن.

 و البته کارهایی برای زنده ماندن...

 آدم ها ؟ آدم ها دارند دور می شوند از من...

 می دانی...

 آشپزی کماکان مرا زنده می کند. چیدن مواد غذایی مختلف کنار هم.

 و ادویه ها.

 این رسولان ِ رنگ به رنگ که رسالت شان ، دگرگون کردن است...

 دگرگون کردن غذا و حال ِ سازنده ی غذا !

 خانم کنار کارما نوشته : " لازانیا غذای غم و شادی من است. "

 برای من اما تفاوت نمی کند نوع غذا.

 همین که آرام آرام پیاز صورتی را خورد کنم و بگذارم برای خودش با شعله ی کم

 بتفتد ! تا من به خورد کردن قارچ و گوجه و فلفل دلمه ای ام برسم و بعد حظ کنم

 از سرخ شدن و مخلوط شدن شان ، کافی ست...

 هنوز شهر کتاب رفتن حالم را خوب می کند. هر چند از شعبه ی چارباغ بالایش

 متنفرم به خاطر لوازم فانتزی اش ، اما به خاطر آن مجسمه ی زن پرنده به دست

 گهگاه سَرَکی می زنم...

 از تو چه پنهان ، وعده ی خریدش را به خودم داده ام...!

 آخخخخ...

 چه روزهای خالی ای...

 می خواستم کارستان کنم تووی ادبیات !

چه کارستانی !

 نشسته ام کتاب های دیگران را می خوانم و یادداشت بر می دارم تا به هم

 بچسبانم شان و اسمش بشود پایان نامه !

 راست می گوید احمدرضا : دانشگاه ها شاعر و نویسنده نمی سازند...

 تنها خوشحالی ام این است که دهه ی هشتاد را تووی گروه ادبیات تلف نکردم...

 بماند...

 راستی یادت مانده که من عاشق فروشگاه های لوازم آشپزخانه بودم ؟؟؟!

 دلم تنگ شده برای آن فروشگاه زیرزمینی ِ اول ِ خیابان ِ نظر...

 خوب است که تو هم با من بوده ای...

 هنوز آن قوری کتری ِ سفید و آبی ِ گلدار را نخریده ام.

 راه رفتن تووی چارباغ اما این روزها حالم را خوب نمی کند. شلوغی و ساخت و ساز

 حالم را خراب می کند...

 تو چگونه ای این روزها ؟؟؟

 دریاچه ی کنار خانه ات ؟

 روزهایت ؟؟؟

 آن همسایه ی تنهات ؟؟؟

 برایم بنویس.

 بنویس تا حواسم از این زنده گی فرسوده پرت شود...

 مسکوب نوشته : از این زنده گی بی حاصل بیزارم...

 فکر کن !

 مسکوب.

 من می روم خودم را از همین بالکن پرت کنم...

 

 

 

 زیاده عرضی نیست !

 باقی بقایت...

 

 

 

سه‌شنبه ۱۳٩٤/٤/٩ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط ناتمام نظرات ()
تگ ها: