تذکر مهم : این پست به شکل رقت انگیزی غمگین است.

 

 دیروز و پریروز را کنار چند بیمار سرطانی گذراندم. نمی خواهم قصه هاشان را بنویسم.

 

 طاقت می خواهد خواندن شان. طاقت. به معنای حقیقی کلمه.

 

 چرا می نویسم؟؟؟ که بگویم خداوند را شاکرم و شاکریم برای تندرستی؟؟؟

 

 نه. تمام عمر منزجر بوده ام از آن ها که تنها با دیدن این طور صحنه ها شاکر می شوند.

 

 من حتی دقیقه ای نمی توانم جای آن فاطمه ی آرام دیروز باشم.

 

 توی این موقعیتی که هستند دلشان تنگ خیلی چیزهاست.خانه شان. اتاق شان.

 

  پوشیدن لباسی که یک تکه و یک رنگ نباشد. یک قرار ساده. دیدار یک دوست.

 

  یک خرید ساده حتی. خیابان های اصفاهان که چند ماه دیگر دیدنی می شوند.

 

  زنده رود محتضر حتی...

 

 خیلی چیزها می خواستم بنویسم. نمی نویسم اما.

 

 هر کس چیزی را که خود بخوهد از این جملات برداشت خواهد کرد.

 

 همین کافی ست.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 پی نوشت : توی این دو روز دلم ارنستو را می خواست.

 

 که محکم بغلم کند...

 

 * سهراب سپهری.

 

 این پست برای الیما که شوق تمام کردن و تمام شدن دارد این روزها ...

 

 

پنجشنبه ۱۳٩٢/٥/٢٤ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ توسط ناتمام نظرات ()
تگ ها:

 

 خانه را تاریک کرده ام برای دیدن فیلم.

 

 چند هفته ای ست عشق ِ این مردکْ ! هانِکه را گرفته ام. امشب اما وصال داد!

 

 با خودم فکر می کنم: کاش هانریِت هم بود. گر چه هم فیلم بینی هامان چیزی جز آزار

 

 نیست براش. بس که من بی فرهنگی ام عود می کند موقع دیدن فیلم. همه از اشتیاق

 

 هم فیلم بینی اش...

 

 حالا که به اواسط فیلم رسیده خوشحالم که نیست. بس که زار زده ام...

 

 آلفردو همان وقت می رسد : تنهاخور!

 

 قرار بود جمعه با هم ببینیم. دارم ناسزا می گویم به هر چه عشق. هر چه زنده گی.

 

 هر چه سینما!

 

فیلم تمام می شود. توی تاریکی دراز کشیده ام. نیمی از بغض موجود را

 

 نباریده ام... آلفردو روبرویم ایستاده. همان طور دراز کش ، برای من ِ گوگوش را play

 

 می کنم. تکمله ی خوبی ست برای این تراژدی که راه انداخته ام!

 

 آلفردو را در آغوش می گیرم. تنها یک جمله از ذهنم می گذرد : آغوشم چه خالی

 

 می ماند برای ابد. همه می میریم.

 

 با آغوش های خالی کپک زده ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 نگاه می کنی به من/ برفی که بر روی موهایم باریده/ راه تمام آشنایی ها را 

 

بسته است/ انگشتانم استخوانی تر از آن شده اند/ که نوازشی را یادت بیاورند

 

و تمام این سال ها/ آن قدر میان خطوط موازی دفترم / دست به عصا راه

 

رفته ام / که بردن نامت کمر واژه هایم را خواهد شکست...**

 

 

 

 

 

 

* جایی نوشته بود این شعر از حمید متبسم است.من اما مطمئن نیستم. کسی اگر

 

بروشور سی دی قیژک کولی را دارد ببیند درست است یا نه...

 

** لیلا کردبچه.

 

پی شنید : در تارهای عشق تو پیچیده ام عزیز. بر بند سخت زلف تو تابیده ام عزیز.

 

از آفتاب مهر تو روییده ام ز خاک. در سایه سار سرد تو آسوده ام عزیز. چون برگ زرد

 

به روی زمین سرد. جانانه در گذار تو افتاده ام عزیز... بر تارهای عشق تو ...

 

با صدای همایون خان شجریان. آلبوم قیژک کولی.

 

 

چهارشنبه ۱۳٩٢/٥/٢ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ توسط ناتمام نظرات ()
تگ ها: