روزهای مفتضحی اند این روزها.

 

 نشسته ام فکر می کنم. فکر. فکر. فکر... دستم به هیچ کاری جز نوشتن نمی رود.  

 

نوشتن هم شده یک مشت مزخرف تکراری از خسته گی و بلا تکلیفی و ناتوانی دست

 

هام و گاه تو....

 

 دوست داشتن ، عاشق بودن ... مهوعم می کنند. چه خودشان چه ادعایشان.

 

 تمام آدم های اطرافم می دانند عشق برای من وجود نداشته و ندارد.چیزی را که دیگران

 

 عشق یا دوست داشتن می نامند، من سوء تفاهم می دانم.یک سوء تفاهم ساده ی

 

 مضحک.

 

 بماند.

 

 کاش زنده بودن آدم ها ، دکمه ی pause داشت. آن وقت ، این روزها ، مثلن از همین

 

 صبح شنبه ، دکمه را می زدم و آذر ماه دوباره play می کردم این زنده بودن مزخرف را.

 

 به موجود عجیبی بدل شده ام این روزها.

 

 فرسخ ها راه می روم. از خیابان حکیم نظامی پیاده راه می افتم. دنبال قهوه می گردم.

 

 پیدا که می کنم ، نمی خرم.

 

 ساعت ها لیست کتاب های کتابخانه را زیر و رو می کنم برای یافتن کتاب. وقتی

 

 می یابم ، نمی گیرم.

 

 قصد می کنم کسی را ببینم. تلفن می زنم برای قرار گذاشتن اما خدا خدا می کنم

 

 نتواند بیاید.

 

 دیوانه شده ام...........

 

 زنده بودنم جز در یکی دو مورد اساسی ، شباهت زیادی پیدا کرده به زنده گی استاد

 

 فیلم شب های روشن. من اما امیدوارم هیچ رویایی پیدا نشود برای زیر و رو شدن 

 

 زنده گی ام. تصحیح می کنم : زنده بودنم.

 

 این روزها حالم هیچ خوب نیست.دلم به شدت ، کاغذ بی خط تقوایی را می خواهد

 

 و مترجم دردهای لاهیری را. طبق معمول ندارم!

 

 لامصصب . چرا هر چیزی می خواهم نیست؟

 

 موبایلم را خاموش کرده ام. جلوی همین دو سه تا رابطه ی ساده را هم گرفته ام.

 

 کسی از جایی ، دقیقن نمی دانم کجا ! وسوسه ام می کند شاید ارنستو بخواهد و

 

 نتواند پیدات کند. خسته گی مفرط این روزها اما حریف این وسوسه می شود کماکان!

 

 شاید بی نیازی اش بیشتر ....

 

 لعنت بر این زنده بودن ناتمام.

 

 دلم می خواهد تمام ناسزاهای دنیا را بدهم به ماری و آلفونسو ، برای حذف فولدر تک

 

 نوازی های پیانو ، تار ، گلچین شجریان و کامپیوتری که همه غلطی می کند جز خواندن

 

 dvd و گاه cd...

 

 هی فرانچسکو ، حالم هیچ خوب نیست. دیگر حتی نمی توانم خوب بنویسم.دست

 

 کم خوب از نظر خودم. قصد خرید پارچه ی سپید هم به مرحله ی عمل نرسید!!!

 

 از پیشرفت درس هام که نپرس....

 

 هی هانریت ، باور ندارم روزی را که دیگر سیاه نپوشم در این پست آباد... آن هم

 

 سراپا...............

 

 شال سپیدم مدت هاست آن ته ته های کمد ، جا خوش کرده... می دانی از کی؟؟؟؟

 

 دقیقن از بیست و سه ی خرداد هشتاد و هشت...

 

 حالم خوش نیست.

 

 از من نپرس.... " من خسته ست " ....*

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 پی نوشت : عاشق اون صحنه از کاغذ بی خطم که عصمت خانوم رفته خونه ی عزیز.

 

 اون جا که عصمت خانوم می گه : تمام این سالا یه چیزی تو زنده گیم کم بود.

 

 عزیز می گه : عشق؟؟؟ عصمت خانوم می گه : وقتی نیست چطور می تونی بگی

 

 چیه ؟؟؟؟؟  

 

 * این جمله قسمتی از یه شعره که شاعرش رو یادم نیست....

 

 پی شنید : تا به کنار من بدی بود به جا قرار دل / رفتی و رفت طاقت از خاطر آرمیده ام.

 

 با صدای همایون خان شجریان.

 

 

 

 

سه‌شنبه ۱۳٩۱/٥/٢٤ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ توسط ناتمام نظرات ()
تگ ها:

 

 دیروز کسی را دیدم شبیه تو.

 

 شبیه جوانی هات شاید... ( آخر ، جوانی هات را ندیده ام.)

 

 در بحبوحه ی چارباغ. چارباغ و گرما و کلافه گی های همیشه...

 

 لبخند بر لبانم نشست. از این همه شباهت؟؟؟ یا از یاد تو که این همه بی خبر می آید

 

 همیشه؟؟؟؟

 

 بی خبر می آید و غافلگیر می کند ذهنم را.

 

 امروز صدای کسی شبیه صدای تو ...

 

 نکند این ذهن من است که همه را تو می بیند ، همه را تو می شنود؟؟؟

 

 نکند دیوانه شده ام؟؟؟؟

 

 دوست دارم دیوانه شدن را...

 

 این طور دیوانه شدن را........

 

 درست مثل زن سرخ پوش میدان فردوسی......

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هر یک از دایره ی جمع به راهی رفتند              ما بماندیم و خیال تو به یک جای مقیم

 

 

 

 

 

 

 

 

 پی شنید : برده صبرم از دل چشم مستی / ماه ساغر نوشی می پرستی/ در میان

 

خوبان فتنه جویی/ در شکار دل ها چیره دستی/ شب با چهره ی او مه جلوه گر نیست/

 

 چون روی لطیفش گلبرگ تر نیست...

 

 با صدای همایون خان شجریان.

 

 اگر این تصنیف را نشنیده اید نیمی از عمرتان بر سبیل فنا رفته ست! بشنویدش...

 

شعر بی نظیر حضرت رهی معیری.

 

 

دوشنبه ۱۳٩۱/٥/٩ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط ناتمام نظرات ()
تگ ها: