ناتمام ، برای هیچ مردی خانه داری نمی کند ، حتی اگر عاشقش باشد.

 

 

    

 

 

    

 

       پی نوشت : ندارد !

 

     و خداوند این بار هیچ کس را نیافرید!!!!!!!!

 

    عنوان پست , کتابی از نادر ابراهیمی.

 

 

 

 

           

          

 

 

سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/٢۸ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ توسط ناتمام نظرات ()
تگ ها:

 

               چند روز پیش خانه ی کودکی هام را خراب کردند.

                

               یک آپارتمان دو طبقه.چهار واحده. ما. مجتبی اینا. فرزاد اینا.

                            

               محمد اینا......آخرین کسانی که رفتند مجتبی اینا بودند.

 

              تمام خاطرات من تا نه سالگی در این خانه بود و دیروز با خاک یکسان شد.

 

             حالا باید معماری پیدا کنم تا آن را در ذهن من با خاک یکسان کند...

 

 

 

 

 

 

          پی نوشت بی ربط : و آیا پدرم دریا را برایم خواهدخرید؟؟؟؟؟؟؟

           

         و خداوند سیاوش قمیشی را آفرید : خسته شدم بس که دلم دنبال یک بهونه

 

         گشت/ بس که ترانه خوندم و برگ زمونه بر نگشت..........

 

        عنوان پست ، از بلاگی به همین نام.

 

 

 

            

سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/٢۱ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط ناتمام نظرات ()
تگ ها:

                   

    پنج شنبه ، بعد از ظهر ، بانو آنی دالتون ، مشرف شدند به نصف جهان.

 

  و ما علیرغم حال ناخوب این روزهایمان به دیدن شان رفتیم ، چرا که تا امروز از قرار 

 

  های اینترنتی با بلاگ نویسان پشیمان نگشته ایم و آن ها که تا امروز از مجاز

 

  به حقیقت بدل شده اند ، از بهترین ها بوده اند در حلقه ی دوستان ما.

 

  مکان قرار چنان که می دانید اطراف آبنمای میدان نقش جهان بود و ما به غیر از آقایانی

 

  که از ساعت ده صبح به قصد گردش آمده بودند ، اولین بودیم.(ما همیشه اولیم!)

 

  تردید داریم سعیده زودتر آمده بود یا ما... بماند........

 

  دوستان یک به یک با چهره های تابلوی منتظر به سمت آبنما می آمدند ، تمامن از

 

  از جمعیت ذکور!!!

 

  سر انجام پیشنهاد شد مانند {   }  داخل محوطه ی چمن کاری رفته ، در سایه ی کاخ

 

  عالی قاپو که بد اندیشانه سنگین می نمود به انتظار ادامه دهیم.

 

  پس از گذشت نیم ساعت ، بانو آنی دالتون مشرف شدند به حضور! و در یک لحظه ی

 

  تاریخی ، مجاز به حقیقت بدل شد!

 

  شال سبز ایشان ما را به وجد آورد. با وجود مطلب " جهت ثبت در تاریخ " که در همین

 

  دارالمجانین نگاشته ایم اما مگر می شود آدمی ، هم فکر سیاسی ببیند و

 

 احساساتش را انکار کند؟؟؟؟؟؟؟؟ آن هم هم فکری که نخستین پرسشش این است:

 

 شما هم سبز هستید؟؟؟؟؟؟

 

 باری ، پرسش ها و انتقادات و پیشنهادات آغاز شد.از بلاگ نویسی تا زندگی شخصی!

 

  و ما چقدر به خودمان بالیدیم که پرسش های شخصی از سمت بانوان مطرح نشد!

 

  ( از انصاف دور نشویم پرسش های برخی از آقایان کمی از سطح زندگی شخصی بالاتر

 

  بود!!! ).

 

  به هر روی ، پس از یک ساعت و اندی تصمیم به رفتن گرفته شد.اما پیش از آن عکس

 

  یادگاری! که به هیچ شکلی چیدمان آقایان و بانوان جور در نمی آمد! به نظر ما بچه ها

 

  میان عکس گرفتن و نگرفتن مانده بودند کلن!

 

  به هر صورت مراسم عکس گیران هم به اتمام رسید و بانو از آقایان خداحافظی نمودند.

 

  البت ما با سوء استفاده از جنسیت مان ایشان را کمی بیشتر همراهی نمودیم.

 

  روز بسیار بسیار فرخنده ای بود.به ما خوش گذشت. جای بلاگ نویسانی هم که به

 

  روش اس ام اس دعوت کردیم و نیامدند خالی بود. سلامشان را رساندیم!

 

  برخی معتقدند آدم های مجازی باید مجازی بمانند.حقیقی ها هم حقیقی.

 

  نه مجازی ها باید حقیقی شوند نه حقیقی ها مجازی !حقیقی ها حقیقی.مجازی ها

 

 هم مجازی! ( خل شدم! ) . به هر حال......

 

  ما معتقدیم این نمی تواند قاعده باشد.برای هر کسی یکی از ین گزینه ها جوابگوست.

 

  و در پایان :

 

  از آنی دالتون مجازی خوشمان آمد ، از آنی دالتون حقیقی نیز ایضن !!!

 

 

 

 

 

 

 

 

  پی نوشت 1: کاش بیشتر می ماند...

 

  پی نوشت 2: سانسور شد.

 

 پی نوشت 3 : فراموش کردیم بگوییم برای قرار های تهران بیشتر احتیاط کند.......

 

 پی نوشت 4 : و ما که تمام مدت در انتظار انسانی چهار لیتری به دست بودیم!.....

 

 

 

 

 

 و خداوند حضرت داریوش را آفرید : دنیای این روزای من/ هم قد تن پوشم شده / این قدر

 

 دورم از تو که / دنیا فراموشم شده / دنیای این روزای من / درگیر تنهایی شده / تنها

 

 مدارا می کنیم / دنیا عجب جایی شده......

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شنبه ۱۳٩٠/٤/۱۸ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ توسط ناتمام نظرات ()
تگ ها:

 

 از آدم های بی خانواده # خوشمان می آید.

 

 

 

# منظور آن معنایی نیست که به ذهن منفی بافت متبادر شد! فعلن حال توضیح و

 

تفسیر نداریم. شاید وقتی دیگر........

 

 

 

 

 

- سانسور شد...............

 

نوشته شده در خل خلیسم مزمن!!!

 

 

 

 

 

چهارشنبه ۱۳٩٠/٤/۱٥ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ توسط ناتمام نظرات ()
تگ ها:

 

  من زنده گی کردن را می دانم.

 

 یعنی فکر می کنم بدانم...

 

 این روزها نمی توانم زنده گی کنم. 

 

نوشتن را هم می دانم. یعنی می دانستم...

 

این روزها نه خوب می خوانم , نه خوب می نویسم , نه خوب زنده گی می کنم.....

 

باور کن من می دانم چطور باید زنده گی کرد اما نمی شود. نمی توانم....

 

درست مثل نوازنده ای که می داند برای اجرای ماهور باید کدام سیم ها را به حرکت در

 

آورد اما سازش سیم ندارد , پرده ندارد , زخمه ندارد. اصلن ساز ندارد...........

 

 

 

 " این قفس چون دلم تنگ و تار است........................"

 

 

 

 

 

 

تنها تصنیفی که در حال حاضر در مقام ماهور به یاد می آوریم مرغ سحر شجریان

 

است...... بنا بر این : و خداوند شجریان را آفرید...........

 

 

شنبه ۱۳٩٠/٤/٤ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ توسط ناتمام نظرات ()
تگ ها: