دیشب که امین زنگ زد و گفت: پرویز مشکاتیان فوت کرد ، باور نمی کردم...

مدام خدا خدا می کردم یک شوخی بی مزه باشد ، اما نبود.

صدای سازش برای من سحر بود..........

انگار که این روزها همه چیز یکباره آوار می شود: اتفاقات سیاسی ، رفتن دکتر کدکنی،

و بالاخره رفتن پرویز مشکاتیان........

خدا حافظ آقای سنتور.......خداحافظ.

 

 

پ.ن: خبرت خراب تر کرد جراحت جدایی         چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی...

سه‌شنبه ۱۳۸۸/٦/۳۱ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ توسط ناتمام نظرات ()
تگ ها:

روزهای سبز حنا مخملباف را دیدم.تنها می توانم گفت: دست مریزاد حنا.دست مریزاد.

 

روزهای سبز قصه ی دختری ست " آوا " نام.قصه ای که ابدن قصه نیست.که تفاوت نمی کند آوا باشی یا ماهور، مرجان، زهرا، افسانه، مریم، الهه یا حتی راضیه...........

 

 

وقایعی که گر چه بارها و بارها دیده و شنیده ای، روایت شان باز هم چشمانت را نمناک خواهند کرد.......

 

 

نا گفته ها بسیارند اما همه خوب می دانید مثل همیشه خواهم گفت: بماند.

 

 

قرار بود دیگر از این روزها ننویسم.از روزهای سبزی که قرار بود سبز تر شوند اما گند تعفن شان به لحظه هایم سنجاق شده...قرار بود ننویسم.تقصیر توست حنا.تقصیر تو..........

 

 

 

پ.ن:دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید    هیهات که رنج تو زقانون شفا رفت....

پ.ن: و خداوند کماکان " استاد شجریان " را آفرید:چشم رضا و مرحمت بر همه باز می کنی....   چون که به بخت ما رسد این همه ناز میکنی.......

 

 

شنبه ۱۳۸۸/٦/٢۸ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ توسط ناتمام نظرات ()
تگ ها:

درود بر " فریدن مشیری " و " استاد شجریان" که همچنان تحسین مان را بر می انگیزند:

 

تفنگت را زمین بگذار ، که من بیزارم از دیدار این خونبار نا هنجار.

 

تفنگ در دست تو یعنی: زبان آتش و آهن. من اما پیش این اهریمنین ابزار بنیان کن،

 

ندارم جز زبان دل.....دلی لبریز مهر تو ، ای با دوستی دشمن.....

 

زبان آتش و آهن ، زبان خشم و خونریزی ست ، زبان قهر چنگیزیست.

 

بیا بنشین ، بگو ، بشنو سخن شاید ، فروغ آدمیت ،راه در قلب تو بگشاید....

 

برادر ای برادر، گر که می خوانی مرا بنشین برادر ،تفنگت را زمین بگذار ، تا از جسم تو ،

 

این دیو انسان کش برون آید.

 

تو از آیین انسانی چه می دانی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اگر جان را خدا داده ست ، چرا باید تو

 

بستانی؟؟؟؟؟؟؟

 

چرا باید که با یک لحظه ی غفلت ، این برادر را ، به خاک و خون بغلتانی؟؟؟؟؟؟؟؟

 

گرفتم در همه احوال ، حق گویی و حق جویی.

 

و حق با توست ، ولی حق را برادر جان ، به زور این زبان نافهم آتش بار ، نباید جست.

 

اگر این بار باشد وجدان خواب آلوده ات بیدار:

 

 

تفنگت را زمین بگذار.........

 

 

 

 

پ.ن :البته واضح و مبرهن است که باید از نت دانلود بفرمایید!!!!!!

پ.ن:" من در این گوشه که از دنیا بیرون است ، آسمانی به سرم نیست.وز بهاران خبرم نیست.هر چه می بینم دیوار است.آه این سخت سیاه ، آنچنان نزدیک است که چو بر می کشم از سینه نفس ، نفسم را بر می گرداند...."

 

 

یکشنبه ۱۳۸۸/٦/٢٢ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ توسط ناتمام نظرات ()
تگ ها:

" تو در نماز عشق چه خواندی که سالهاست بالای دار رفتی و این شحنه های پیر هنوز از مرده ات پرهیز می کنند.........

 

 

نام تو را به رمز ، رندان سینه چاک نشابور ، در لحظه های مستی و راستی آهسته زیر لب تکرار می کنند.......

 

خاکستر تو را باد سحر گهان به هر جا که برد ، مردی ز خاک رویید......"

 

 

 

 

پ.ن: شعر از دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی.

 

پ.ن : خبرت خراب تر کرد جراحت جدایی        چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی

 

 

 

دوشنبه ۱۳۸۸/٦/۱٦ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ توسط ناتمام نظرات ()
تگ ها:

من عاشق نشانه هام.نشانه هایی که فقط و فقط مال خود خود آدمند.این که نشانه ها تنها معرف تو باشد تحسین برانگیز است.

 

این که آدم هایی که از نزدیک می شناسندم هر کجای این کهکشان ویران که باشند با دیدن    " چای دارچین " بی تامل مرا به یاد خواهند آورد........از خود راضی

 

باری.از آنجا که این جانب از آن مدل آدم هایی می باشم که درست وسط یه عالمه کار مهم ،یه کار غیر مهم برام دغدغه می شه و بالعکس، دوره افتادم از نزدیکان و دوران!!!! در مورد نشانه ها پرس و جو کردم.اینم نتایج:

آدم شماره ی 1:احمدرضا احمدی، موج نو ، فرهاد ،تک نوازی پیانو.

 

آدم شماره ی 2:کتاب های احمد رضا احمدی ، صدای فرهمند(این آقایی که دعای عهد رو خونده و من از صداش متنفرم)دوربین عکاسی ، کلن کتاب.

 

آدم شماره ی 3:آقای کمند(تنها کتاب فروشی موجود در نصف جهان که کتاب فروش نیست!!!!!)عینک بی فریم ، بادنجون ، وسایل قدیمی ، مایکل داگلاس.

 

آدم شماره ی4: فرهاد ، خیابون بهار ،عکس کسانی که دوستشون داری ، بستنی های دم امامزاده!!!! خوشمزه(نمی دونین چه بستنی هاییه.بی مزه س .نمی دونم چرا عاشق شم)

 

آدم شماره ی 5 : فرهاد ، متور یاماهای 80!!!!!! تعجب(پدر گرام در روزگار جوانی این وسیله ی نقلیه ی زیبنده رو داشتن که بنده و آدم شماره ی 5 سوار می شدیم.)خنده

 

 

 

 

پ.ن شدیدن مرتبط: توضیح این که این آدم ها از بستگان درجه 1و2 هستند که انتظاراتی رو که از آدم های درجه 3 و 4و 5 و 6 و..... می ره رو هم بر آورده نمی کنن!!!!!!!!از خود راضی

 

پ.ن کاملن بی ربط: خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا؟؟؟                                                        گذری کن که ز غم راه گذر نیست مرا.....

 

پ.ن .کلن: زین پس به جای واژه ی غریب و نا مانوس" علیرضا افتخاری" بگوییم :"سوگلی صدا و سیما ". چقدر بگم آخه ؟؟؟ فارسی را پاس بدارین بابا. چقدر خوشحالم که خواننده ی محبوبم نبود.دیروز " صدایم کن " رو گوش می کردم.کارهای اون دوره ش حرف نداره ن. " نیلوفرانه" ." صدایم کن".گر چه منتقد حرفه ای موسیقی نیستم اما بدجوری بی راهه رفته........حیف.قهر

 

 

 

 

دوشنبه ۱۳۸۸/٦/٩ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط ناتمام نظرات ()
تگ ها: