دوباره نشسته ام به وبلاگ خواندن.

سلکشن موزیک ، رسیده به بربطِ محمد فیروزی.

فکرم آشفته ست. نه آشفته نیست. درگیر است. آشفته گی رده ی بالاتری ست !

این چند روز مدام با افسانه حرف زده ام. حرف که نه. چت. از آن سر دنیا که نمی شود 

حرف زد... قرار شد کتاب پیشنهادی اش را بگیرم و با هم تمرین هاش را انجام دهیم.

می نویسد : بلند شو برو همین الان بخر !

ساعت را نگاه می کنم : 59 : 3 / می نویسم : آقای سین چار به بعد میاد.

می نویسد : بگو یه گلو دود هم به افتخار من بده بیرون ! ( آقای سین پیپ می کشد. )

کتاب را می گیرم. آقای سین بر خلاف معمول پیپ نمی کشد.

مشق خط می کند. به گمانم همین آواز شجریان که تووی فروشگاهش پخش می شود.

حالا که این ها را می نویسم یادم نمی آید کدام آوازش بود. گر چه همان طور که بین

قفسه ها می گشتم هم خوانی می کردم...

مدام دارم به حس و حال و رفتاری که این چند وقت با او داشته ام فکر می کنم.

فکر می کردم آدم همیشه تکلیفش با خودش روشن است. نیست !

این بلای جدیدی ست که این روزها سرم آمده... تکلیفم روشن نیست.

نه با خودم. نه با او.

شب زنگ می زنم به یکی از داورها که پایان نامه ی لعنتی ام را بدهم تایید کند تا بتوانم

کاغذپاره ای به اسم مدرک بگیرم...

فرم تایید را همان جا دم در امضا می کند. بی که ببیند ایرادهاش درست شده اند یا نه.

و این تنها خوشحالی این چند روز است !

آدم گاهی به طرز رقت انگیزی ، خاک بر سر می شود...

 

 

جمعه ۱۳٩٥/۱۱/۱ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط ناتمام نظرات ()
تگ ها:

 

نشسته ام بعد از نمی دانم چند وقت ، بلاگ های محبوبم را می خوانم.

 

یکی از آن ها دختری بود تقریبن هم سن و سال خودم. می گویم بود ، برای این که دیگر

 

ایران نیست. از بلاگش فهمیدم. خواندنش جزء اولویت هام بود / هست.

 

یک بار هم دیدمش. تووی همین میدان نقش جهان.

 

پرژن بلاگ را باز می کنم ببینم پیغامی برای خداحافظی گذاشته ؟

 

نگذاشته. رفته...

 

متأسفانه هنوز از آدم ها انتظار دارم. با تمام سعی ای که داشته ام...

 

تازه از شهر مادری و بازدیدهای مضحک عید برگشته ام. خسته. هر چه حرص خوردم

 

به خودم دلداری دادم عیب ندارد. سال بعد ، دیگر نیستی.

 

کاش نباشم.

 

دلم می خواهد زنگ بزنم به ویولت و قرار بگذارم برای دیدارش. جانش را ندارم.

 

تشنه ام. در یخچال را باز می کنم. دونات می بینم. نمی دانم چند روز مانده !

 

گاز می زنم. به خوراکی هایی که مانده شان را به تازه شان ترجیح می دهم

 

اضافه می شود.

 

کاش می توانستم بنویسم.

 

کاش می توانستم خوب بنویسم...

 

* سعدی.

 

سه‌شنبه ۱۳٩٥/۱/۱٠ساعت ٦:۳٤ ‎ق.ظ توسط ناتمام نظرات ()
تگ ها:

ژولییت عزیزم سلام ;

 

این روزها خسته ام.

خسته و عاصی...

از آن ها که با من زنده گی می کنند و  از حال و روزم خبر دارند و باز چشمان شان را به

واقعیت بسته اند...

آدریان یکی از آن هاست. یک ابله به تمام معنا ! ابلهی که هر چه سعی کنی

نمی توانی حرفت را بفهمانی اش...

دلم به هیچ چیز خوش نیست این روزها.

هیچ کس را جز خودم ندارم که برای درست شدن این زنده گی مزخرف کاری کند.

باید بزنم به فانتزی !

توصیه ای که به همه می کنم.

مدت هاست قصد دارم بروم دنبال پاسپورت.

انگیزه اش نیست اما.

پاسپورت بگیرم که چه بشود ؟؟؟

هیچ وقت نمی توانم از این خراب شده بروم. این جا آشویتس من است !

آشویتس ما...

می گندیم و می پوسیم و تمام می شویم. همین جا...

بدون هیچ معجزه ای !

چند روز پیش جمله ای دیدم از برک یا کوندرا : انسان خوشبخت ،

سرزمینش را ترک نمی کند...

چه خوشبخت هایی هستیم !!!

پووووووف.

باید بروم شهریه ی دانشگاه بدهم. دانشگاهی که از ترم دو اش قصد انصراف داشته ام.

بعد بروم عینکِ معصوم ِ شکسته ام را بدهم آقای چیت ساز درست کند.

آقای چیت ساز را که یادت هست ؟؟؟

عینک فروشی سر طالقانی.

او هم این روزها یکی در میان می آید مغازه.

به گمانم خسته باشد...

بعد از همه ی این ها بروم از نارسیسِ فانتزی فروش چیزی بخرم بلکه حواسم را

پرت کند از این همه کار ِ نکرده و جای نرسیده !!!

نارسیس را نمی شناسی. آن وقت ها نبود. ارمنی ست. با چهره ای جدی تا حدی

عصبانی ! شبیه مادر ویکتوریا تووی کارتون عروس مرده !

در عوض مودب است و با حوصله.

می دانی

باید کاری کنم برای خودم ...

باز هم برایت خواهم نوشت.

زیاده عرضی نیست !

 

 

باقی بقایت...

 

چهارشنبه ۱۳٩٤/٦/٢٥ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط ناتمام نظرات ()
تگ ها:

 

 ژولییت عزیزم سلام ;

 

 حالت چطور است ؟

 اگر از حال ما خواسته باشی ، کماکان زنده ایم و ملالی نیست جز دوری شما...

 هنوز اشیاء و مکان هایی هست برای خوب شدن.

 و البته کارهایی برای زنده ماندن...

 آدم ها ؟ آدم ها دارند دور می شوند از من...

 می دانی...

 آشپزی کماکان مرا زنده می کند. چیدن مواد غذایی مختلف کنار هم.

 و ادویه ها.

 این رسولان ِ رنگ به رنگ که رسالت شان ، دگرگون کردن است...

 دگرگون کردن غذا و حال ِ سازنده ی غذا !

 خانم کنار کارما نوشته : " لازانیا غذای غم و شادی من است. "

 برای من اما تفاوت نمی کند نوع غذا.

 همین که آرام آرام پیاز صورتی را خورد کنم و بگذارم برای خودش با شعله ی کم

 بتفتد ! تا من به خورد کردن قارچ و گوجه و فلفل دلمه ای ام برسم و بعد حظ کنم

 از سرخ شدن و مخلوط شدن شان ، کافی ست...

 هنوز شهر کتاب رفتن حالم را خوب می کند. هر چند از شعبه ی چارباغ بالایش

 متنفرم به خاطر لوازم فانتزی اش ، اما به خاطر آن مجسمه ی زن پرنده به دست

 گهگاه سَرَکی می زنم...

 از تو چه پنهان ، وعده ی خریدش را به خودم داده ام...!

 آخخخخ...

 چه روزهای خالی ای...

 می خواستم کارستان کنم تووی ادبیات !

چه کارستانی !

 نشسته ام کتاب های دیگران را می خوانم و یادداشت بر می دارم تا به هم

 بچسبانم شان و اسمش بشود پایان نامه !

 راست می گوید احمدرضا : دانشگاه ها شاعر و نویسنده نمی سازند...

 تنها خوشحالی ام این است که دهه ی هشتاد را تووی گروه ادبیات تلف نکردم...

 بماند...

 راستی یادت مانده که من عاشق فروشگاه های لوازم آشپزخانه بودم ؟؟؟!

 دلم تنگ شده برای آن فروشگاه زیرزمینی ِ اول ِ خیابان ِ نظر...

 خوب است که تو هم با من بوده ای...

 هنوز آن قوری کتری ِ سفید و آبی ِ گلدار را نخریده ام.

 راه رفتن تووی چارباغ اما این روزها حالم را خوب نمی کند. شلوغی و ساخت و ساز

 حالم را خراب می کند...

 تو چگونه ای این روزها ؟؟؟

 دریاچه ی کنار خانه ات ؟

 روزهایت ؟؟؟

 آن همسایه ی تنهات ؟؟؟

 برایم بنویس.

 بنویس تا حواسم از این زنده گی فرسوده پرت شود...

 مسکوب نوشته : از این زنده گی بی حاصل بیزارم...

 فکر کن !

 مسکوب.

 من می روم خودم را از همین بالکن پرت کنم...

 

 

 

 زیاده عرضی نیست !

 باقی بقایت...

 

 

 

سه‌شنبه ۱۳٩٤/٤/٩ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط ناتمام نظرات ()
تگ ها:

 

یاد من باشد ( همین طور که مشغول غصه هایم هستم )

 

کدام کتاب ها را نداری هنوز...

 

کدام آلبوم موزیک را...

 

کدام فیلم تازه را...

 

 

 

 

 

پی شنید : هر گوشه ای از شور آواز من پیدا می شود قصیده ی تو / نور باور پرواز تا به

 

ناکجا تابیده شد به جام ز دیده ی تو... طلوع نگاه ،  شروع شراب از مختصات نام

 

توست...

 

گروه چارتار.

 

 

سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱٢/٥ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط ناتمام نظرات ()
تگ ها:

 

 بله. خیلی هم خر است.

 

 از وقتی وارد زنده گی مزخرفم شده دیگر درست و حسابی نمی نویسم.

 

 این درست و حسابی هم واژه ای ست مضحک ! دوباره نشسته ام به بلاگ خواندن.

 

 دوباره نوشتنم گرفته ! یادم نیست آخرین مزخرفی که نوشته ام کی بوده.

 

 لعنت به این زنده گی خالی.

 

 خالی ها.

 

 خیلی خالی...

 

 موبایلم را خاموش کرده ام که نباشم. که نباشند. همه اما هستند ! فیس بوک را تخته

 

 نکردم اما نمی روم دیگر. می خواهم فقط این جا باشم. مثل قدیم ها که فقط این جا را

 

 داشتم. درست مثل استاد مثنوی ام که فیس بوک ندارد. وایبر ندارد. لاین ندارد.

 

 اینستاگرام ندارد. واتس آپ ندارد. حتا ایمیل ندارد...

 

 نداشتن خوب است.

 

نداشتنی که خودت رقم بزنی خوب است...

 

یکشنبه ۱۳٩۳/٤/٢٢ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط ناتمام نظرات ()
تگ ها:

 

کسی می گفت : این زنده گی ، واقعی نیست. زنده گی واقعی بعدهاست.

 

چه می دانم. بعد از مرگ لابد...

 

 حالا چند روزی ست مدام تکرار می کنم... وقت دلتنگی. وقت خسته گی. وقت اعتراض.

 

این زنده گی  ، واقعی نیست...

 

 

- غم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟؟؟ *

 

عجالتن : هر دو !

 

 

 

* سعدی.

 

دوشنبه ۱۳٩۳/٢/٢٢ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ توسط ناتمام نظرات ()
تگ ها:

 

 بهار آمده.

 

 بهار آمده و من همان آدم قبلم...!

 

 نه خوبم نه بد. بیشتر یک حال از خود راضی طوری دارم...!

 

 با این همه نمی خواهم چیزی همین حال نه خوب نه بد را خراب کند...

 

کاش حس و حالش بود می رفتم بازار گل و گیاه.

 

 برای خودم یک گلدان می خریدم از همانی که برای فرزانه خریدم.

 

برای مادر هم یک شمعدانی سفید...

 

به خانمه گفتم گلی میخواهم که دوام داشته باشد. چار فصل سال زنده باشد.

 

 جان سخت تر از صاحبش باشد... زود از پا در نیاید...

 

 البته که این ها را نگفتم. فقط جمله ی اول را گفتم.

 

 فرزانه را زیاد نمی شناسم. گفتم شاید مثل خودم فراموشکار باشد...

 

 من همیشه آب دادن گل ها را از یاد می برم...

 

 روزهای گرم آمدند...

 

 از روز اول فروردین روز شماری می کنم برای رسیدن پاییز...

 

 این ، تمام حرف هام بود!

 

 

 

 

 

 

 *  حافظ .

 

پی شنید: دق که ندانی که چیست گرفتن. دق که ندانی تو ای خانم زیبا.

 

حال ، تمامم سهم تو بادا. گر چه ندارم خانه در این جا. خانه در آن جا...

 

سر که ندارم که تشت بیاری. که سر دهمت سر... با تو ام ایرانه خانم زیبا...

 

شعر : دکتر براهنی.

 

با صدای معرکه ی نامجو...

 

 

شنبه ۱۳٩۳/۱/٩ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ توسط ناتمام نظرات ()
تگ ها:

 

 

 ژاله ی خانه ای روی آبم این روزها...

 

 

 

 

 - ژاله رو به دکتر : " اگه می دونستم سرنوشت ما رو کی می بافه، ازش

 

 می خواستم مال منو  کلن بشکافه... "

 

 خانه ای روی آب. بهمن فرمان آرا.

 

 

 

 

 

 

 

 سمی ست در رگ های من ، که به سوی شقیقه هایم روان است ،

 

 

 دوری تو... **

 

 

 * حضرت حافظ.

 

 ** از بلاگ قاصدک کویر.

 

پی شنید‌: در هوایت بی قرارم. بی قرارم. روز و شب ... سر ز کویت بر ندارم. بر ندارم

 

 روز و شب...

 

 با صدای شهرام ناظری.

 

پی نوشت: آلفونسو هم رفت. بی که ببینمش یا حتی صداش را بشنوم...

 

 

 

یکشنبه ۱۳٩٢/۸/۱٩ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط ناتمام نظرات ()
تگ ها:

 

 شهر های کویری را دوست دارم.

 

 به گمانم ، گِلم را از خاک یکی از همین شهرها سرشته باشند!

 

 شهر کودکی هام کویری ست. موطن مادرم...

 

 با تمام ویژگی های یک شهر کویری : بادگیرهای با شکوه ، آب انبارهای معصوم ،

 

 خانه های صمیمی.

 

تمام عمر ، رفتن را دوست داشته ام. نماندن را. دورشدن را.

 

 توی هر شهری می گردم مکان هایی شبیه مکان های نوستالژی خودم را پیدا کنم...

 

 برای خودم توی پیاده رو ها قدم می زنم. گاهی سر یک کوچه ، خانه یا بن بست

 

 مکث می کنم...

 

 از این است که توی بیشتر شهرها می توانم زنده گی کنم! خارج از این مرزها اما بعید

 

 می دانم بشود حتی چند تایی مکان ، پیدا کرد شبیه مکان های محبوبم...

 

 یک وقتی همین جا نوشته بودم : تمام هدفم ترک این پست آباد است.

 

 این روزها اما خشنودم از ماندن.

 

 گر چه این جا هنوز هم فرسایش و زوال هست. پا به پای تمام لحظه هات...

 

 من اما آدم بهتری نبودم خارج از این سرزمین. درست مثل جمله ای که به گمانم جایی

 

 خواندم :  " آدم تنها ، تنهایی اش را با خود همه جا می برد... "

 

 این خود ، همه جا با من است...

 

 این جا ، توی این سرزمین اما حالش کمتر دگر است !!!

 

 هوم...

 

  " این جا ایران است و من تو را دوست دارم... " *

 

 

 

 

 

 بعد نوشت : هانریِت را به مستر می سپارم...

 

 ماری را به درویش خان.

 

 آلفونسو را به راسل.

 

 الیما را به مادرش.

 

 مادرم و ارنستو را به خدای آغوش های لبریز.

 

 مواظب اصفاهانِ این روزها باشید...

 

 پی نوشت خیالی این روزها : دوست دارم توی یزد ریشه بدوانم...

 

 ریشه ام اما قابل حمل باشد به اصفاهان!

 

 شهری که مفتخر است به دیدن عاشقانه هام. دیدن. و در خود گرفتن...

 

 

 

 

 

 

 

" اتوبوسی آمده از تهران ، یکی از صندلی هایش خالی ست ، قطاری می رود

 

 از تبریز ، یکی از کوپه هایش خالی ست ، سینماهای شیراز پر از

 

 تماشاچی ست که حتمن ردیفی از آن خالی ست. انگار یک نفر هست که

 

 اصلن نیست. انگار عده ای هستند که نمی آیند. شاید کسی در چشم من

 

 است که رفته از چشمم... نمی دانم. " **

 

 

 پی شنید : بگو بگو که چه کارت کنم بگو که چه کارت کنم ز گریه جویم و دل را ، ببین

 

 ببین که فغانت کنم ببین. که فغانت کنم ز خنده چینم و لب را...

 

 با صدای نامجو.

 

 * یغما گلرویی.

 

 ** بیژن نجدی.

 

یکشنبه ۱۳٩٢/٦/۳۱ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط ناتمام نظرات ()
تگ ها: